تبلیغات
جزر و مد زندگیم
منوی اصلی
جزر و مد زندگیم
  • فاطیما .... چهارشنبه 9 مرداد 1398 10:20 ب.ظ نظرات ()
    عروسی پسر دایی هست و طبق اخبار رسیده این عروسی بسیار تشریفاتی هم هست. از اون طرف مادربزرگ فوت کردن و سه روز
    بعد از چهلم مراسم هست و پدرم مخالف رفتن ما هستن البته پدرم کلا با شادی مخالفه... خلاصه اینکه خانواده های ما هیچوقت عروسی رو مختلط نمی گیرن
    اما از اونجایی که خانوادهی عروس خانم اهل عروسی مختلط هستن پس طبق نظر اونا مراسم گرفته میشه، رسم پاتختی ندارن و جهیزیه هم نمیدن... چون معتقدن دخترشون دندون پزشکه والا انگار پسر دایی من کارگره خب اونم دندون پزشکه...

    خلاصه که من موندم و معضل لباس و چون عروسی مختلط نداشتیم حالا نه میشه قرتی طور رفت و نه لباس نخرید...
     از اون طرف باید پاتختی سنگین داد و لباس خرید و... 
    دیگه عروسی ها خوش نمیگذره بهم اینقدر همه تیکه میندازن و ایراد می گیرن و تو فکرشم نرم واقعا، ترجیح میدم با این هزینه هایی که قراره بدم، بیام یک کتابخونه ی قشنگ برای خودم سفارش بدم.
    .
    .
    .
    این روزها خیلی احساس تنهایی می کنم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 مرداد 1398 10:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... دوشنبه 31 تیر 1398 10:32 ق.ظ نظرات ()
    بزرگتر که میشی مشکلات و دغدغه ها جدیدتر میشن و سخت تر
    «خواستگار» یکی از هموناست، به خصوص برای آدم هایی که تجربه های دوستی و اینا نداشتن.
    چند ماه پیش عمه برای پسرش اومد خواستگاری که ازت خوشش اومده و من همون لحظه جواب رد دادم با اینکه موقعیت خوبی دارن ولی خب وجود عمه و اون اخلاق بی نظیرش و از طرفی پسر عمه ی فوق خجالتی و از این طرف منی که اصلا ازدواج رو دوست ندارم و اتاقم رو به دنیا ترجیح میدم.
    وقتی دو هفته ی پیش مادربزرگ از بین ما رفت حضور عمه و پسر عمه ای که منو می دید راهشو کج می کرد و جالب اینجاست خواستگاری دومم عید فطر کردن و بعدم که قضیه ی مادربزرگ پیش اومد.
    تو همون زمان من یه خواستگار خیلی خوب دیگه داشتم که به خاطر پدرش، بابا شدیدا مخالف بود و قبل از من یه «نه» تحویل داد.
    تو مراسم مادربزرگ محبت های قلمبه ی عمه ی بد اخلاق توجه بعضیا رو به من بیشتر کرد چون در جریان بودن و زن عموی بی فکر راه به راه تیکه مینداخت و مامان هم لباشو گاز می گرفت و می گفت در شان تو نیست جواب نده.
    از این طرف همه میگن دکترا رو ول کن ما دلمون عروسی می خواد، بعضی وقتا میگم کاش میشد شبونه رفت یه گوشه کناری و همه رو با این فضولی هاشون تنها گذاشت، کتاب خوند و فیلم دید و چندتا آدم جدید
    کی میگه تحصیلات شعور میاره؟
    یه سری به اقوام من بزنید شما هم به نتیجه ی من می رسید

    آخرین ویرایش: دوشنبه 31 تیر 1398 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... دوشنبه 6 خرداد 1398 01:55 ق.ظ نظرات ()
    الان که دارم می نویسم ده روزی میشه که فارغ التحصیل کارشناسی ارشد شدم، از دانشگاه و استاد راهنمام و بی انصافیش دلم شکسته و راستش سپردمش به خدا و هرگز نمی بخشم اما بی خیال این حرفا.
    کلی توی این مدت غیبت خوندم و دیدم که تو اینستام هست 
    .
    .
    امروز برام خواستگار اومد و چقدر دنیای بزرگ شدن و تصمیمات سختش برام ترسناک به نظر رسید

    آخرین ویرایش: دوشنبه 6 خرداد 1398 01:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... چهارشنبه 19 دی 1397 10:46 ق.ظ نظرات ()
    خسته شدم بخدا،  اینقدر احساس تنهایی دارم که نمیتونم توصیفش کنم نه دوست صمیمی ای دارم، همه به خاطر درس و کار پخش شدیم تو شهرای مختلف، دوستی هم اگر باشه به جای اینکه به حرمت تمام روزایی که سنگ صبورشون بودم یکم حالمو خوب کنند بدتر میکنن، خسته شدم از اقوامی که به جای اینکه بگن خوبی؟ سرحالی؟ می پرسن کی دفاع میکنی؟ چی شد دیگه تموم نشد؟
    خسته شدم از همه چی، باید کارای خودمو انجام بدم، حواسم به وقت مشاوره درسی خواهرم باشه، اون یکی میگه برام فیلم فلان رو بگیر، شارژ خریدی؟ یکی نیست بگه دردت چیه؟ کمک نمیخوای؟ تو اینستام تازه قضاوتم میشم دوتا عکس کتاب میزارم فکر میکنن من چسبیدم به کارای متفرقه. اونقدر که یکی از فالوورها پیغام میزاره زودتر دفاع کن چه خبره یکم مدیریت کن. اونقدر خسته ام که باید گریه کنم و زار بزنم تا دلم سبک بشه.
    از اونور نگران پایان نامه، چرا هیشکی حواسش به من نیست؟
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 دی 1397 10:55 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... جمعه 30 آذر 1397 06:01 ب.ظ نظرات ()
    از وقتی پدربزرگ مادری فوت کرده، عید و یلدا معنیش رو از دست داده چون ماها سر درگم هستیم که باید بریم خونه ی کی؟ امشب خونه ی پسردایی و دختر خاله که از قضا زن و شوهر هستن و یه فسقلی هم دارن دعوتیم، البته بعد از شام چون ما قبول نکردیم شام بریم.
    راستش حوصله ندارم ولی از طرفی دلم میخواد برم، نمیدونم دلمم میخواد بخوابم، دلم میخواد کلی کار انجام بدم که زنجیر پایان نامه دست و پپاموبسته. 
    خدایا شکرت بابت همه چیز

    یه چیز بی ربط هم این آخر بگم، دیشب تو اینستاگرام حاجی خوندم که
    این روزا مجرد باشی و سالم زندگی کنی عین شهادته. بی ربط بود ولی دوسش داشتم و اینجا هم می نویسم
    آخرین ویرایش: جمعه 30 آذر 1397 06:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... چهارشنبه 28 آذر 1397 05:49 ب.ظ نظرات ()
    امروز از صبح، بلا تکلیف بودم، کار دارم و نمیدونم از کجا شروع کنم، اونقدر الکی موبایل رو زیر و رو کردم خودم حرصم گرفت. الان عصر چهارشنبه ی آذر هست و من دوش گرفته روی مبل دارم وبلاگم رو به روز میکنم، یه پفک هم گذاشتم بخورم و بقیه ی کتاب  سفرنامه ی محمد دلاوری رو بخونم و لذت ببرم و بعدشم سریال بانوی عمارت رو ببینم، هر چند همه بگن آبکیه اما من دوست دارم و می بینم.
    اما نکته ی مهم اینه که من برای فردا میدونم میخوام چیکار کنم و این کافیه به نظر خودم، گاهی نمیشه به زور حال خوب داشت و باید درستش کرد مثل امروز من و قطعا فردا از امروز بهتر خواهد بود.

    موسیقی درست و حسابی گوش ندادم این روزها
    فیلم هم ندیدم
    دلم یه هیجان خوب میخواد
    دلم دیگه پایان نامه نمیخواد
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 آذر 1397 05:50 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... پنجشنبه 15 آذر 1397 01:31 ب.ظ نظرات ()
    امروز کلا استرس دارم، جدای از استرس پایان نامه، ما دیروز فهمیدیم که
    پدرمون عمه داشته و اونم از نوع ناتنی، بعد این عمه دوبارم شوهر کرده و از هر شوهرش چندتا بچه داره که الان همه سن بالان، حالا فوت کرده سه شنبه، و چهارشنبه تشییع بود نتونستن تالار رزرو کنن چون جایی نبود و طبق یک رسم مسخره نمیشه دو روز پشت سر هم مسجد گرفت.
    حالا بچه های طرف هم ساکن اینجا نیستن اما وصیت کرده بوده که محل تولدش دفن بشه، خلاصه بابای من و پسر عموی بابام همسایه هستیم و خونه ماها شده میزبان، خونه ما دو طبقه است« نه دو دستگاه مجزا» خلاصه از صبح چپیدم تو اتاقم، مدام صدا قرآن میاد، یا یکی صدا میزنه
    فلانی خانم بیاید، بله چیه؟ این غذا برای شماست، حالا من غذای ترحیم نمی خورم و مامان برام غذا گذاشته و خلاصه یه روزی نیست بگید.
    بابا و پسر عموشم تعارف هایی میزنن که من میرم پتوها رو می شمرم که شب موندن بی وسیله نمونیم.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 آذر 1397 01:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... پنجشنبه 8 آذر 1397 10:18 ب.ظ نظرات ()
    وای جدیدا یه مشت دختر متاهل ریختن تو اینستا و هر روز یه قیافه احمقانه به خودشون می گیرن که

    بچه ها سلام، خانم های زیبا سلام، عزیزای دل سیسی سلام، امرو  رفتم پیش زیبا جون یا نازی جون، بچه ها یه ماسک

     بهم معرفی کردن که به پوستم زدم و کلا پنج سال جوانتر شدم، چروکام رفت و ... برین بخرین و بعد به خاطر من تخفیف دادن، حالا تخفیف کو اندازه 20 تومن یه ساعت بعد، دخترا امروز رفتم ابرومو هاشور زدم، نیم ساعت بعد آموزش روسری به بهانه تبیلغ....
    اینا خجالت نمیکشن؟؟؟ این همه دروغ؟ خب راحت بگو تبلیغه و امتحانم نکردم. هر چی بلاک میکنی مثل قارچ رشد میکنن
    سیسی و کوثر و زهرا و مائده و خیلی های دیگه، این پسره مهیار، یا صدف بیوتی، یا نبات و اوووف خیلی هستن.
    کاش یه بار بیرون گود ویدئوهای خودشون رو ببینن 
    این پولا حرومه که پشت قشنگیا پنهان شده

    الان اینستا بود می اومدن فحش میدادن که حتما چیزی خریدی و داری عقده خالی میکنی ولی احمق نیستم
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 8 آذر 1397 10:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... چهارشنبه 30 آبان 1397 01:28 ق.ظ نظرات ()
    تراویس تو وبلاگش گفت که نزارین گرد و غبار بشینه بر وبلاگ هاتون، راست میگه. تلگرام برام جذابیتی نداشته اما اینستا چرا، هر چند که من اهل عکس گذاشتن از خودمم نیستم ولی خب اخبار رو در سریع ترین شکل ممکن می بینی، هر چند اونم الان برام جذابیت نداره.
    یه روزایی با گوشی سونی اریکسون کشویی مدل s500 رمان میخوندم، وبلاگ دکتر احمدی رو چک میکردم با شارژی که داشتم وارد نت می شدم و نمی تونستم نظر بزارم اما انگار حالم بهتر بود. 
    الان دیگه دکتر احمدی فوق تخصصه و متاهل و اونم کمتر میاد 
    به وبلاگش، یه روزی ما مخاطبا فقط دستاشو می دیدیم و صداشو 
    می شنیدیم الان صورتشم تو اینستا می بینیم، دکتر غفوری که رتبه 29 کنکور بود از یزد دیگه نیستش،
     تراویس عوض شده و هولدن از کار بیکار شده موقتا، خیلی از پیج ها نیستن مثل دلژین و دوست دکترش، دلم تنگ شده برای همه چیز، برای خودم، برای وبلاگ ها و قصه هاشون...

    پینوشت: از شاید ده سال قبل وبلاگ داشتم اما به واسطه حذف و تغییر هیچوقت مخاطبان جدی نداشتم اما بازم می نویسم اینبار فقط برای دلم و حال خوبم.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 آبان 1397 01:40 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... دوشنبه 5 شهریور 1397 06:36 ب.ظ نظرات ()
    سریال خیلی قشنگیه، برای من که فضای فیلم های بیمارستان رو دوست دارم، همه چی خیلی طبیعیه، اما خدایی شور هر چی رابطه رو در اوردن، یه جورایی تعهد ندارن انگار، تا اوایل فصل هفت دیدم ولی بیشتر نه چون بازیگر درک همسر گری خواهد مرد، الان حوصله دپرسی ندارم. ولی فیلم خوبیه در مجموع.

    فیلمای ایرانی که حوصله ندارم ببینم فعلا کلا گند میزنن فقط، آیینه بغل چی بود آخه؟
    آخرین ویرایش: دوشنبه 5 شهریور 1397 06:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... دوشنبه 5 شهریور 1397 06:24 ب.ظ نظرات ()
    من و آبجی بزرگه دنیامون متفاوته، اون یکم خودخواه، به شدت ورزشکار، موسقی زیاد گوش میده، بیرون زیاد میره، به سختی موضعش تغییر میکنه«غیر قابل انعطاف»، کاری یا چیزی دلش نخواد محاله انجام بده، حالا همین خواهر بزرگه سی ساله شده و به نظرم عجیب، فکر کنم بحران سی سالگی حقیقت داره.
    به شدت طرفدار بهنام بانی شده، زندگیش شده خودش، یعنی الان دلش کنسرت میخواد و حتما میره، حتما. به ظاهرش بیشتر از همیشه توجه میکنه، طوفانی خرید میکنه و میگه پولو نباید جمع کرد، عمرمون داره میگذره.
    حالا من که سه سال و نیم کوچیکترم:

    درونگرا، متولد خرداد، خونه و اتاقمو ترجیح میدم، تو یه هفته یهو 4تا کتاب میخونم و کلی فیلم می بینم، ورزش میکنم نه همیشه که قانونم باشه، جاهایی کوتاه میام واقعا حتی اگه حق باهام باشه، تو خرید کردن تا یه ماه اینده فکر میکنم و بر اساس اولویتم هزینه میکنم، برام مهمه دستم تو جیبم باشه خیلی زیاد. موسیقی گاهی یه آهنگ رو اینقدر گوش میدم نفرت پیدا کنم، دارم فکر میکنم سی سالم بشه چی از آب در میام؟
    آخرین ویرایش: دوشنبه 5 شهریور 1397 06:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... یکشنبه 4 شهریور 1397 01:19 ق.ظ نظرات ()
    این هفته عقد پسر دایی هست، ایشون دندانپزشک هست و خانمش هم همکارش هست، حالا ما باید بریم سفر اونم تو شهر دانشجویی من، چون عروس خانم اونجا هستن، نکته جالب اینه که ما باید روز قبل عقد بریم و قراره خونه بگیریم و احتمالا با فامیل یک شب کنار هم با بگو بخند جالب میشه، انشالله سفر خوبی بشه.

    آخرین ویرایش: یکشنبه 4 شهریور 1397 02:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... شنبه 19 خرداد 1397 08:31 ق.ظ نظرات ()
    خلاصه ی کتاب ایران، جامعه کوتاه مدت، نوشته محمد علی همایون کاتوزیان.
    پیغام بگذارید برای دریافتش

    آخرین ویرایش: شنبه 19 خرداد 1397 08:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... شنبه 29 اردیبهشت 1397 02:20 ب.ظ نظرات ()
    یکی به من بگه این ایمان سرور پور کجا سیر میکنه و چی میگه؟ چرا من این بشر رو درک نمیکنم کلا
    آخرین ویرایش: شنبه 29 اردیبهشت 1397 02:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطیما .... شنبه 29 اردیبهشت 1397 02:15 ب.ظ نظرات ()
    خیلی بدم میاد کسی بخواد بحث روزه میگیری یا نمیگیری راه بندازه و قطعا ناشی از شعور پایین هست و لا غیر.
    من خودم روزه می گیرم و نماز هم میخونم، اما واقعا چرا روزه میگیرم رو زیاد نمیدونم، چون خیلی دلیل هم دارم که اصلا ضرر داره ولی خب یه دلایل معنوی هم هست که بگیرم، اینکه عده ای که می گیرند و برای عده ای که نمی گیرند حکم تیر صادر می کنند رو درک نمیکنم، اصلا اینا چطور اینقدر حوصله دارن بحث کنن
    آخرین ویرایش: شنبه 29 اردیبهشت 1397 02:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...